تبليغاتX
دل شکسته

دل شکسته

برای تازه شدن دیر نیست

سلام به همه ی دوستای نازنینم

امید وارم حالتون خوووب باشه .

از همه تووووووون تشکر میکنم که منو توووووووو این مدت تنها نذاشتین .

کی چهاشنبه آخر سال میشه که یکم دلخوشی کنیم .....

آخه خیلی کییییییییییییییییف داره ...

یادش بخیر یه روز تو مدرسه از تو کیفم اونقد ترقه پیدا کردن

خودم به خودم شک کرده بودم که اینا ماله منه ؟؟؟

...

ولی مال دوستم <  تقریبا نامرد >  بود ...

....

ضمنا سال جدیدمووووووون پیشاپیش مبارک صد سال به این سالا ...

فک کنم که این آخرین مطلب این سال باشه ...

برای همتون آرزووووی سلامتی دارم

 ایشالا سال خوبی داشته باشین

فعلا تا سال دیگه

یا علی !!!

نوشته شده در جمعه 1390/12/05ساعت 12 توسط مهدي !!!| |

چه زوووووووووووووووووووووووووووود همه منو تهناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا گذاشتن ؟؟؟

وقتی آبجی آدم بگه :

من به تووووووووو اعتماد ندارم دیگه از دووووووووووووووووووووووووووووست چه انتظار ؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/12ساعت 20 توسط مهدي !!!| |

الان متوجه شدم که در میان عاشقان عاشقی نیستم !!!

نوشته شده در جمعه 1390/11/07ساعت 17 توسط مهدي !!!| |

 

قلبم تپش قلبت را مي خواهد پس قلبم را به تو ميدهم

چشمانم نگاه زيبايت را مي خواهد پس نگاهم از آن توست

عشقم تمامي لحظات تو را مي خواهند وبراي با تو بودن دلتنگي ميکنند

دل من همانند آسمان ابري از دوري تو ابري است

درخشش چشمانم همانند خورشيد درخشان انتظار چشمانت را مي کشند

پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند من هرگزفراموشت نخواهم کرد.

عاشـــــــقـــــــــانـــــــه دوســــــتت خواهــــــــــم داشـــــــــــت

 

نوشته شده در جمعه 1390/11/07ساعت 13 توسط مهدي !!!| |

سلام به همه دوستای نازنینم مخصوصا آبجیم ...

خوبین ؟؟؟

خیلی از عزیزان میگن خودتو معرفی کن ؟؟؟

چشم .

اسمم مهدی متولد ۲۲/۱۰/۱۳۷۳ بچه تبریز .

بله به قول بعضیا من بچه ام . اینم عکسمه :

http://ups.night-skin.com/up-90-11/IMAG0007.jpg

خوووووووفم ؟؟؟

میدونم بدم !!!

نوشته شده در سه شنبه 1390/11/04ساعت 14 توسط مهدي !!!| |

زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟

مرگ حرفی نزد!!!

زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی

مرگ ساکت بود

زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟

اما مرگ تنها گوش می داد

زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟

و مرگ آرام گفت :

                            تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید !!!

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت 19 توسط مهدي !!!| |

سلام به همه ی دوستای نازنینم ...........

حالتون خوبه ؟؟؟

تــــــــــــــــــــــــــــــــــولدم نــــــــــــمبــــــــــــــــــــــارک !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۱۸ سال قبل روز پنج شنبه ساعت هشت شــــــــــــــــب که بدنیا آمدم

کاش که نمیامدم ...... کاش.....کاش.....کاش

بهم گفته بود هدیه تولدت رو امروز میدم ولی اون رفته ........

چرا ؟

چرا ؟

چرا ؟

هیشکی تولدم رو تبریک نگفته !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فقط مادرم ............ تبریک گفته ........... دوستــــــــــــت دارم مــــادرم ........

تا ۱۲ شب منتظرم که شاید کادوی تولدم رو بیاره ..............

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/22ساعت 20 توسط مهدي !!!| |

مـــــــــــــــــــاه

http://iranpixfa-ir-2.persiangig.com/image/(((MaheAsal.jpg

مــــاه را

بیشــــتر از همه دوست می داشتی

و حالا

ماه هر شب

تـــو را به یاد مـــن می آورد

می خواهم فراموشت کنم

اما این مــــاه

با هیچ دســـتمالی

از پنجــــره پــاک نمی شـــود!!!


نوشته شده در سه شنبه 1390/10/13ساعت 12 توسط مهدي !!!| |

   درد  عشــق  و    انتظار           دارم  زان  شـب   یادگـار

                           در  آن شـب سرد    پاییز           آهنگ   سفـر  می کـردی

                            از رهـگذری محنت  خیز           دیدم  که  گذر می کردی                            

                   تـو  رفتـی و دلـم غـمین شـد        قــریـن    آه    آتـشیــن    شـد

                                                   از آن شبی که برنگشتی

                    جهان   که  شادی  آفرین  بود       به  چشم   من   غم آفرین   شد

                                                   از آن شبی که برنگشتی

             از آن شب سرد خزان شبها گذشته        داسـتـان   بـاده   و  مـینا   گـذشته

                                                

  روزگاری بر من تنها گذشته

نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/07ساعت 19 توسط مهدي !!!| |

چه صدائيست که پيچيده در اين جنگل مرگ ؟


چه کسي تيشه بر اين شاخه ي افتاده زمين مي کوبد؟


اين تبر مال تو نيست؟


دستها آن تو نيست ؟

تو چه محکم و چه کاري و چه با عشق و علاقه !

به من شاخه ي افتاده ي خشکيده تبر مي کوبي!


آي آرام بزن مي شکند عمق سکوت !

واي آرام بزن تا نکنم آه تو را

جمع کن هر چه شکستي دل من !


هيزم خوبي شد


آتشي بردل من زن که ببيني عشق هم مي سوزد !


خوب هم مي سوزد
. . .

 
نوشته شده در سه شنبه 1390/10/06ساعت 17 توسط مهدي !!!| |

خبر جدید و ناراحت کننده :

                      چو پابندش شدم ازم جدا شد !!!!!!!!!!!!!!

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــسلیت قلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب صبورم !!!

نوشته شده در یکشنبه 1390/10/04ساعت 20 توسط مهدي !!!| |

سلام به همه دوستای خودم اولا شب یلداتون مبارک صد سال به این شبا دوم بازم اومدم به خاطر یه نفر سوم بازم مطلب میذارم دوستتون دارم  !!!

نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/30ساعت 22 توسط مهدي !!!| |

داستان غمگین

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورا دور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها ، حتی یک سلام به یکدیگر ، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت
.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت ووقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد
.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب ، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند ، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد
.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد ، رد کرده بود .
در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود
.
دختر در بیست و پنج سالگی ازدانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد
.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش ، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد
.



ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد ، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت : مست هستید ، مواظب خودتان باشید
.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد
.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت
.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش ، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت : در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

نوشته شده در شنبه 1390/09/26ساعت 21 توسط مهدي !!!| |

بد جوری عاشق شدی!!!


چی شده رفیق؟طرف گذاشته رفته یا ازت جدا شده؟هر بهونه ای هست بذار باشه مهم اینه که رفته و حالا جاش خالیه.شایدم می گی بهت جواب رد داده.اولش که خاطرتو می خواست تا همین یه ماه پیش برات تب می کردهر روز تلفن, قربون صدقه,کادو و هزار راه و روش واست سرهم می کرد تا مونسش بشی ولی یهو غیب شد نه تلفنی نه خبری.بعضیا می گن:ای بابا از اول دروغ می گفته .هرکی واست یه نسخه می پیچه .می گی این دل بی صاحب کی قرار می گیره. بال بال می زنی . مث سنگ شدی داری سخت تر هم می شی. گوش کن رفیق : شا ید این فرصته که نجاتت بده . شاید مرغ آمین همین الان روی درخت کاج نشسته. تا نپریده حواست به من باشه نذار تلخ بشی ببین این دل صاحب داره”صاحبش هم تویی”. زندگی به همین راهی که تو داری توش در جا می زنی ختم نمی شه. زندگی خیلی خلاقه یه عالمه شعبده و تردستی بلده. این راه نشد یه راه دیگه . این یار نشد یه یار دیگه. می گی عاشق بودی؟ این همش حرفه. کدوم بگو سرکاری .الکی خوشی. اگه عشق بود که نمی رفت و تو رو تو نیمه ی راه نمی گذاشت.

اگه حرفامو نمی خوای گوش کنی گوشاتو بگیر ولی چشماتو وا کن…!


عشق نشونی داره عشق یه طرفه مایه ی دردسره .همین که طرف گذاشته رفته خودش یه جور جوابه…

…پیام رو دریاب .اگه تو می گی عاشقشی من یکی باور می کنم.اگه اون با وفا باشه.چی؟بی وفا روشنت کرده.یه چراغ رو دلت جا می ذاره که می تونی با اون همه کس و همه چیز رو روشن ببینی. یه چراغ از مهر ومحبت و ظرافت.عشق مثله بارونه.خشک و تر رو با هم خیس می کنه.اگه یارت همچین نگاهی واست کاشته بذار این نگاه توی دلت جوونه بزنه زلالت کنه.می گی از دوریش رنج می کشم. بهت می گم اشکالی نداره. رنح کشیدن مث سونا واسمون خوبه.بذار این تو رو پاک و زلال کنه بذار خامی و نادونی تو وجودت با حرارت این درد و رنج پخته بشه.

تا حالا فک کردین که ممکنه شما دو نفر یه جایی آدرسو عوضی اومدین و حالا رسیدین به کوچه بن بست.نذار با خیال بافی پات گیر کنه تو گل واموندگی. برو تو عقل وجودت یه سرک بکش.خودتو دید بزن.خودتو بشناس .یادت باشه که هر غم و غصه ای با نگاه دقیق و هوشیار ما با خودش راه حل و کلید قفلشو میاره.حتی اگه همه ی سرمایه زندگیتو به باد بده بازم ارزش درسی رو که می گیریم داره:

"” یادت نره که هر کسی لایق عشق نیست."”

نوشته شده در شنبه 1390/08/28ساعت 21 توسط مهدي !!!| |

امشب شب آرزو هاست
من یکم دیر این پست رو زدم
اما امیدوارم همه دوستان به آرزو هاشون برسند و ما رو هم دعا کنند
ما همه عاشقان رو دعا میکنیم

 

فاصله بین مشکل و حل آن یک زانو زدن است
اما نه در برابر مشکل
بلکه در برابر خدا

موفق باشید
با آرزوی عشق ابدی برای شما

عشق همه چیز هست
نوشته شده در سه شنبه 1390/03/24ساعت 18 توسط مهدي !!!| |

نفرين بر عشق :

شمعي فروزان در کنارخداوند به آرامي

ميسوخت که ناگهان خداوند عشق را آفريد و

آن هنگام بود که آن شمع به يکباره براي

هميشه خاموش شد از خداوند پرسيدم آن شمع

که بود؟ گفت آن شمع، حقيقت بود که قرباني

عشق شد ! حالا ديگر عشق بي اختيار در

کنار پيکر خاموش حقيقت ميگريست و فرياد

ميزد: نفرين بر عشق

نوشته شده در سه شنبه 1390/01/30ساعت 18 توسط مهدي !!!| |

۲۲دی :

تــــــــــــــولدم مبارک

نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/22ساعت 21 توسط مهدي !!!| |

دیار مرگ

    
قلب تنها چیزی است که شکسته اش هم کار می کند تنهایم
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
ومن چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
ومن گریان و نالانم ومن تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
ومن دریای پر از اشکم که طوفانی به دل دارم
درون سینه ی پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
ومن چون تک درخت زرد پاییزم
که هردم با نسیمی میشود برگی جدا از او
ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند


نوشته شده در دوشنبه 1389/04/28ساعت 11 توسط مهدي !!!| |

ساحل را با قدم هایت

موج را با آوای صدایت

غروب را با نوازش چشمانت

باد را با شانه زدن موهایت

زمستان را با گرمی دستانت

غم را با تکیه بر شانه هایت

تاریکی را با شمع وجودت

ماه را با روشنی چشمانت

محبت را با نوازش دستانت

زیبایی را با طراوت خنده هایت

شادی را با لبخند پنهانت

وجدایی را با گریه های دنیا

می خواهم.....

اینو تقدیم به بهترین دوست که مثل یه خواهر


دوستش داریم میکنیم    تنهاترین

 
نوشته شده در شنبه 1389/03/01ساعت 19 توسط مهدي !!!| |

پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است


که از چشمانم بیرون میریزند

نوشته شده در یکشنبه 1389/02/26ساعت 19 توسط مهدي !!!| |

ترس از عشق، ترس از زندگی است و آنان که از عشق دوری می کنند

 مردگانی
بیش نیستند
نوشته شده در یکشنبه 1389/02/05ساعت 19 توسط مهدي !!!| |

در این دنیا نکردم من گناهی        فقط کردم به چشمانت نگاهی

**

اگر اینک نگاهی شد گناهی        مجازاتم بکن هر تور که خواهی

نوشته شده در سه شنبه 1389/01/24ساعت 9 توسط مهدي !!!| |

English : I Love You 

Romanian : Te iu besc

Persian : Tora doost daram

Italian : Ti amo

German : Ich liebe Dich

Turkish : Seni Seviyurum

French : Je t'aime

Greek : S'ayapo

Spanish : Te quiero

Hindia : Mai tumase pyre karati hun

Arabic : Ana Behibak

Iranian : Man dooset daram

Japanese : Kimi o ai shiteru

Yugoslavian : Ya te volim

Russian : Ya vas liubliu

                                         

نوشته شده در شنبه 1389/01/21ساعت 18 توسط مهدي !!!| |

جای نفرین به تاریکی شمعی بیفروز ؟ ! ؟ ! ؟ !

نوشته شده در یکشنبه 1389/01/15ساعت 18 توسط مهدي !!!| |

عزیزم من از شعر و حرف های عاشقانه متنفرم ولی تنها راهی که من می تونم حرف دلم رو بگم همین شعر هست.
نوشته شده در جمعه 1389/01/06ساعت 18 توسط مهدي !!!| |

            

قلبم را تقديمت ميکنم تا بداني بي رياترينم

اشکي براي اندوهت ميريزم تا بداني پر احساس ترين

شوق وصال حس غريبي است برايت ترسيم ميکنم

حس خوشبختي را تا بداني خوشبخت ترينم

موجي از عشق را بر ساحل وجودت ميفرستم

تا بداني عاشق ترينم

و شعرم را تقديمت ميکنم

تا بدانی که من ساده ترینم

                                                       

نوشته شده در پنجشنبه 1389/01/05ساعت 10 توسط مهدي !!!| |

  خوب خوب نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست می کند

                              بهتر از شراب.

                                                      بهتر از تمام شعرهای ناب!

نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است

                           من تو را

                                     به خلوت خدایی خیال خود:

((بهترین بهترین من)) خطاب می کنم

                                                                         بهترین بهترین من!

نوشته شده در دوشنبه 1388/12/17ساعت 19 توسط مهدي !!!| |

 

چرازیبا رویان بی وفا یند ؟

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/12/02ساعت 19 توسط مهدي !!!| |

 

هر گاه پرواز ماهیان را دیدی 

 

هر گاه شنای کبوتران را دیدی   

 

هر گاه وفای آدمیان را دیدی  

 

هر گاه طلوع خورشید را از غروب دیدی 

 

آنگاه بدان    فراموشت  کردم

نوشته شده در شنبه 1388/12/01ساعت 19 توسط مهدي !!!| |

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است  ***  کارم از گریه گذشته بدان می خندم 
نوشته شده در سه شنبه 1388/11/27ساعت 19 توسط مهدي !!!| |

 فال حافظ - قالب وبلاگ